کدامين
را انتخاب ميکني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند
را يا رهايي را؟ لذترا يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا" خدايت" را؟
انتخاب کن! ابراهيم.
در
پايان يک قرن رسالتخدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و
جهاد عليه شرک و بنايتوحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ
جور، و از همه جبهه ها پيروزبرآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و
هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن واز راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از
هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد راپي ريختن و امامتِ انسان را پيش
بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...
اي
ابراهيم! قهرمانپيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح،
اي رسولِ اُلوالعَزْم،مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان
رسيده اي! ميان انسان و خدافاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما،راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟
اکنون
ابراهيم است کهدر پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است:
سراپاي وجودشفرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: ذبح! بايد انتخاب کند!
"اين پيام را مندر خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مهرفرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد.
اين بار اول، "جمرهاولي"، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه ميدارد،
"ابراهيم،اسماعيلت را ذبح کن"!
اين
بار، پيام صريحتر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ
تاريخ بيچاره اي استدستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم
توحيد، در کشاش ميان خدا وابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش
افکنده است.
روز دوم است، سنگيني"مسئوليت"، بر جاذبه ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي چربد.اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.
ابليس، هوشياري و منطقو مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن "ميوه ي ممنوع" کهبه خورد "آدم" داد!
ابليس در دلش"مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد.
"اما ... من اينپيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟
اين بار دوم، "جمرهوسطي"، رمي کن!
از انجام فرمانخودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد.
"ابراهيم!اسماعيلت را ذبح کن"! صريح تر و قاطع تر.
ابراهيم
چنان در تنگناافتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست،
خيانت است، مرز"رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده
استکه از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست.
ابراهيم مسئولاست، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و
دشوارتر ازآنست که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون
ابراهيم!
و آن هم ذبحتنها پسري، چون اسماعيل!
کاشکي
ذبح ابراهيم ميبود، به دست اسماعيل، چه آسان! چه لذت بخش! اما نه،
اسماعيلِ جوان بايدبميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و
داغدار...
ابراهيم،هر
گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد
ندارد،پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!
اکنون، ابراهيم دل ازداشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است.
اما در دل او، جاي لذت"داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده
است. ابراهيم تصميمگرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام
است؟ "آزاديمطلقِ بندگي خداوند"!
ذبح اسماعيل! آخرينبندي که او را به بندگي خود مي خواند!
ابتدا تصميم گرفت کهداستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامتوالاي اين "قرباني خويش" مي نگريست!
اسماعيل، اين ذبيحعظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!
پدري برف پيري بر سر ورويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته ونازک!
آسمانِ
شبه جزيره، چهمي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ،
قادر نيست بشنود.هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري،
در خيال نيز نگذشته است.گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!
-"اسماعيل، من درخواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."!
اين
کلمات را چنانشتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود
پايان گيرد. و پايانگرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي
هراساني که از ديدار اسماعيل وحشتداشتند!
اسماعيل دريافت، برچهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد:
-"پدر!
درانجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي
يافت وخواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!
ابراهيم
اکنون، قدرتيشگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق
پرستي نمي جنبيد و جزآزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست،
آنچنان تافته و چالاک که ابليسرا يکسره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ
توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با ارادهاي که ديگر جز به نيروي حق پرستي
نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بودکه گوي، يک " قرباني آرام و
صبور" است!
پدر کارد را بر گرفت،به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند!
مهر
پدري را، دربارهعزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين
تنها محبتي بود که بهفرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي
بخشد، ابتدا، خود را در درونکُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش
شد، و پر از عشقِ به خداوند.